تبليغاتX
مهربان باشيم
ساعت 20:45
        

 

نوشته شده توسط مهديه | لینک ثابت | موضوع:  

ساعت 20:39
   

     تقدیم به بهترینم والنتاینت مبارک

               

 

نوشته شده توسط مهديه | لینک ثابت | موضوع:  

ساعت 16:20

 

روی دلای آدما هرگز حسابی وا نكن
از در نشد از پنجره ، زوری خودت رو جا نكن
آدمكای شهر ما بازیگرایی قابلن
وقتش بشه یواشكی رو قلب هم پا می زارن
تو قتلگاه آرزو عاشق كشی زرنگیه
شیطونك مغزای ما دلداده دو رنگیه
دلخوشی های الكی ، وعده های دروغكی
عشقاشونم خلاصه شد تو یك نگاه دزدكی
آدمكای شب زده قلبا رو ویرون می كنن
دل ستاره ی منو ، از زندگی خون می كنن
ستاره ها لحظه ها رو با تنهایی رنگ می زنن
به بخت هر ستاره ای ، آدمكا چنگ می زنن
عمری به عشق پر زدن قفس رو آسمون می كنن
پشت سكوت پنجره چه بغضی بارون می كنن !
مردم سر تا پا كلك ، رفیق جیب هم می شن
دروغه كه تا آخرش ، همدل و هم قسم می شن
رو دنده حسادتا زندگی رو می گذرونن
عادت دارن به بد دلی نمی تونن خوب بمونن
قصه روزگار اینه ، به هیچ كسی وفا نكن
روی دلای آدما هرگز حسابی وا نكن

 

نوشته شده توسط مهديه | لینک ثابت | موضوع:  

ساعت 18:28

 

میلاد امام علی (ع) و روز پدر مبارک

میدونید سخت ترین کار هدیه خریدن برای یه مرد!

من که هنوز به نتیجه نرسیدم! 

این گل تقدیم به پدر و همسر پرتلاش و مهربونم.

 

 

نوشته شده توسط مهديه | لینک ثابت | موضوع:  
ساعت 19:29
                     

                         

 

نوشته شده توسط مهديه | لینک ثابت | موضوع:  
ساعت 12:57

 

ای صد افسوس که چون عمر گذشت،معنی اش فهمیدم
حال می فهمم هدف از زیستن این است رفیق!
من خلق شدم با عزمی جزم و دلی مهدی عزم
پای از بند هواها گسلم،پای در راه حقایق بنهم.
فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل
مملو از عشق و جوانمردی و زهد در ره کشف حقایق کوشم
شربت جرات و امید و شهادت نوشم
زره جنگ برای بد و نا حق پوشم
ره حق پویم و حق جویم و پس حق گویم
آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم
شمع راه دگران گردم و با شعله ی خویش
ره نمایم به همه گر چه سراپا سوزم
من شدم خلق که چون مهدی زهرا باشم
نه چنین زاید و بی جوش و خروش
عمر بر بادو به حسرت خاموش.
ای صد افسوس که چون عمر گذشت،معنی اش می فهمم
حال می پندارم کاین سه روز از عمرم به چه ترتیب گذشت:
کودکی بی حاصل،نوجوانی باطل،وقت پیری غافل
به زبانی دیگر:کودکی در غفلت،نوجوانی شهوت،در کهولت حسرت.


 

نوشته شده توسط مهديه | لینک ثابت | موضوع:  
ساعت 22:56

 

با من سخن بگو
امروز صبح وقتي از خواب برخاستي، تو را تماشا کردم و اميد داشتم که با من حرف خواهي زد، فقط در چند کلمه و يا از من به خاطر چيزهاي خوبي که ديروز در زندگي تو اتفاق افتاد تشکر خواهي کرد. اما تو سرگرم پوشيدن لباس بودي.هنگامي که مي خواستي از خانه بيرون بروي، مي دانستم که مي تواني چند دقيقه اي توقف کرده و به من سلام کني، اما تو خيلي سرگرم بودي. زماني که پانزده دقيقه بيهوده بر روي صندلي نشسته بودي و پاهايت را تکان مي دادي، فکر مي کردم که مي خواهي با من سخن بگويي، اما تو به سوي تلفن دويدي و با يکي از دوستانت تماس گرفتي تا از چيزهاي بي اهميت بگويي. من با صبر و شکيبايي، در تمام مدت روز تو را نگاه مي کردم و تو آن قدر مشغول بودي که هيچ چيز به من نگفتي.موقع خوردن ناهار متوجه شدي که چند نفر از دوستانت قبل از غذا کمي با من حرف مي زنند، اما تو چنين کاري نکردي. باز هم زمان باقي است و اميدوارم که تو سرانجام با من حرف بزني. به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که کارهاي زيادي براي انجام دادن داري. بعد از انجام چند کار، تلويزيون را روشن کرده و وقت زيادي را در برابر آن سپري کردي. من باز هم با شکيبايي منتظر ماندم که بعد از تماشاي تلويزيون و خوردن غذا با من حرف بزني. هنگام خوابيدن گمان کردم که خيلي خسته اي. بعد از گفتن شب بخير به خانواده، سريعاً به سوي رختخواب رفتي و خوابيدي. مهم نيست، شايد نمي دانستي که من هميشه آن جا با تو هستم.

من بيش از آن که تو بداني، صبر پيشه کردم، من حتي مي خواستم به تو بياموزم که چگونه با ديگران صبور و شکيبا باشي.

من به تو عشق مي ورزم و هر روز منتظرم تا با من حرف بزني.

چقدر مکالمه يک طرفه و يک جانبه سخت است!

بسيار خوب، تو يک بار ديگر از خواب برخاستي و من نيز يک بار ديگر فقط براي عشق به تو منتظر خواهم ماند به اين اميد که امروز مقداري از وقتت را به من اختصاص دهي، روز خوبي داشته باشي.

                                                                                                دوست تو "خدا"

 

نوشته شده توسط مهديه | لینک ثابت | موضوع:  
ساعت 22:2
               

                                      سال نو بر همه مبارک

 

                             

 

با آرزوی سال خوب برای همه . از دوستانی که در سال گذشته با نظراتشون من رو در بهتر شدن وبلاگ همراهی کردن تشکرمی کنم و براشون آرزوی سالی خوب و پربار دارم.

                           

 

نوشته شده توسط مهديه | لینک ثابت | موضوع:  
ساعت 12:27

 

 

 

طی شد این عمر تو دانی به چه سان؟

پوچ و بس تند چونان باد دمان

همه تقصیر من است،این که خود می دانم

که نکردم فکری،که تعمق ننمودم روزی،ساعتی یا آنی

که چه سان میگذرد عمر گران؟

کودکی رفت به بازی،به فراغت،به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

همه گفتند"کنون تا بچه است،بگذارید بخندد شادان

که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست،بایدش نالیدن"

... من نپرسیدم هیچ ، که پس از این از چه رو بایدم نالیدن؟

هیچ کس نیز نگفت زندگی چیست؟چرا می آییم؟به چه سان باید رفت؟

پس از این چند صباح،به کجا باید رفت؟به کدامین توشه به سفر باید رفت؟

... نوجوانی سپری گشت به بازی،به فراغت،به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ وحیات

بعد از این باز نفهمیدم من،که چه سان عمر گذشت

لیک گفتند همه:"که جوان است هنوز،بگذارید جوانی بکند،بهره از عمر برد ، کامروایی بکند

بگذارید که خوش باشدو مست،بعد از این باز ورا عمری هست".

یک نفر بانگ برآورد:"از هم اکنون باید فکر فردا بکند"

دیگری آوا داد:"که چو فردا بشود،فکر فردا بکند"

سومی گفت:"همان گونه که دیروزش رفت،بگذرد امروزش،همچنین فردایش"

با همه این احوال،من نپرسیدم هیچ ، که چه سان جوانی بگذشت

آن همه قدرت و نیروی عظیم،به چه ره مصرف گشت؟

نه تفکر،نه تعمق،نه اندیشه دمی

عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی

چه توانی که ز کف دادم مفت

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

قدرت عهد شباب،می توانست مرا تا به خدا پیش برد

لیک بیهوده تلف گشت جوانی هیهات!!!

 

"سپیده کاشانی"

 

 

نوشته شده توسط مهديه | لینک ثابت | موضوع:  
ساعت 12:19
 

                             از این عکس خیلی خوشم اومد.خیلی معصومانه است.

 

           

 

نوشته شده توسط مهديه | لینک ثابت | موضوع: